
صحنه1: ((جلوی درب ورودی سالن مدرسه، مش کاظم يه دونه ميخ رو روی ديوار گرفته اما به جای ميخ داره با چکش می کوبه روی ديوار! ))
_توضيح: مش کاظم پيرمرد ساده دليه که مسئول آزمايشگاه مدرسمونه و به دليل انحراف چشمی که داری هر چيزی رو يا وارونه ميبينه يا دو برابر.
مش کاظم_ باز که شما دو تا با پيرهن آستين کوتاه اومدین مدرسه! مگه آقای احمدی نگفته بود هيچ کس حق نداره با آستين کوتاه بياد مدرسه؟
اولاً که جناب احمدی بزرگ از اين حرفا زياد می زنن، ما اگه می خواستيم زير بار حرف زور آقای_ احمدی و امثالهم بريم که کلاهمون پس معرکه بود. ثانياً چرا شما هر وقت می خواين با من صحبت کنين به آسمون نگاه می کنين؟!
_چی ميگی؟
_می گم چرا به آسمون نگاه می کنين؟
_چرا منم آستين کوتاه نمی پوشم؟... نه اين کارا ديگه از ما گذشته!
_آره اصولا بايد گذشته ها رو دور بريزيم و به فکر آينده باشيم،اما... اما سؤال من که يه چيز ديگه بود!
زغال تو يه چيز ديگه بود؟ به... به... چشمم روشن حالا ديگه پای منقل می شينی؟ لابد پس فردا هم می خوای سيگار بکشی! اگه آقای احمدی بفهمه... يه دقيقه هم نمی ذاره اين جا بمونی
_ا... آقای ايرانپور حالتون خوبه؟ ... ما تا حالا فکر می کرديم شما فقط يه ذره چشماتون وارونه می بينه ولی، حالا می فهمم که وضع گوشاتون خراب تره! من که هر چی ميگم که شما تحريف می کنين!
_من تعريف می کنم؟ نه.. نترس، من چيزی رو برای آقای احمدی تعريف نمی کنم... خيالت راحت باشه! اما بهتره تو هم اين اعتيادت رو ترک کنی و بچسبی به درس و زندگيت!
_ای بابا...! چشم، من سعی می کنم تا جايی که راه داشته باشه بچسبم بهش... منظورم درس و زندگيه! البته من مصرفم زياد بالا نيست، روزی دو سه تا بس بيش تر نمی کشم، اگه بخوام خيلی راحت می تونم بذارمش کنار. اما، يه مشکلی هست.... آدم وقتی اين لعنتی رو ميذاره لب دهنش، ديگه دلش نمی خواد برش داره، از بس که اين ملت افغان، که ايشالا خدا سايه شونو از سر ما کم نکنه، جنسای مرغوب و متنوع به بازار ارائه می دن! تازه جديداً تو اين ترياکا انرژی هسته اي هم می ريزن که ديگه واقعاً محشره
! واسه همينه که همه می گن انرژی هسته اي حق مسلا ماست!
(مش کاظم يه کم به در و ديوار نگاه می کنه و بعد با قيافه اي که نشون می ده هيچی از حرفای من نفهميده می گه:)
_چی ميگی؟
_می گم، انرژی هسته اي حق مسلم ماست
_چی؟... کرانچی بسته اي محصول کشور آمريکاست؟ نه، کی گفته؟ کرانچی مال خودمونه. من يادمه وقتی بچه بودم، هميشه از بابام يه دونه دو ريالی می گرفتم و می رفتم کرانچی می خريدم، آخه من کرانچی خيلی دوست داشتم!
_جدی می گين؟ مگه تو زمون شما هم کرانچی بوده
_بله که بود، تازه ما سر کوچمون يه اکبر آقا داشتيم که کرانچی درست می کرد. اينقدر اين کرانچيا خوشمزه بود که من چند بار نزديک بود انگشتامم باهاش بخورم.
_يعنی ميخواين بگين اين اکبر آقای شما توی مغازش کرانچی درست می کرد؟
_بله، تازه من هميشه بهش می گفتم دو نون بپيچه که سير بشم!
_آهان منظورتون ساندويچه؟
_نه منظورم آب گوشته
_ چه جالب.... !!!!!! راستی آقای ايرانپور من يادم رفت به شما سلام، کنم، سلام....
_صبح بخير
_من می گم سلام، شما ميگين صبح بخير؟
_نمی دونم
_يعنی چی؟
_نمی دونم چرا هر چی به اين ميخه می کوبم فرو نمی ره، چقدر اين ديواره محکمه... من که ديگه دستم جون نداره
_خب، شما چرا به جای ميخ داری می کوبی به ديوار؟ بده من اون چکشو تا براتون رديفش کنم!
_کيو می خوای شريکش کنی؟..... اگه منظورت منم، همين الان بهت بگم من اصلاً اهل شراکت نيستم، اما ... اگه هشت دنگ از سهام اون شرکت رو به نام من کنی، حاضرم بيام پيش آقای احمدی و وساطت کنم که اين دفعه رو کاری بهت نداشته باشه
_چی داری می گی مشتی شرکت چيه؟ سهام کودومه؟ ... نخير... انگار شما امروز خيلی خسته اين، من بهتون پيشنهاد می کنم يه چند روزی رو برين خونه استراحت کنین! درسته کار کردن خوبه، اما از سلامتی که مهم تر نيست! اصلاً گور پدر اين مدرسه ی نفرين شده و اون آزمايشگاه جهنمی! ببينم، مگه اصلاً شما ماهی چقدر از مدرسه ی ما حقوق می گيرين؟
_چی؟ ... من سالی چقدر از ماست دوغ ميگيرم؟ من که اصلاً دوغ دوست ندارم، حالا نگفتی می خوای با سهام اون شرکت چی کار کنی ؟ رو پيشنهاد من فکر کن، اگه من نيام پيش آقای احمدی وساطت کنم ايندفه ديگه از مدرسه اخراجيا
_مگه چی شده؟
_آقای احمدی خيلی از دستت ناراحته
_چرا؟
_برا اينکه اين لباسای جلف رو می پوشی
_کدوم لباسا
_همين زير پوشی که عکس يه خورشيد روشه
_اولاً اين خورشيدی که شما می گين عکس نيست و واقعيه، آخه شما دارين به آسمون نگاه می کنين، بعدشم من که پيرهن پوشيدم، شما حالتون خيلی خرابه حداقل اين ميخو بدين من بکوبم، تا سقف مدرسه رو سرمون خراب نشده!!! شما داری ميخ ميکوبی به ديوار يا تونل ميکنی؟!
_بيا بگير دستت درد نکنه فقط مواظب باش رو شست پات نزنی
_باشه،.. راستی آقای ايرانپور اين ميخو برای چی اينجا می کوبين؟
_آقای احمدی گفته اين ميخو بکوبم اينجا که هر وقت تو خواستی از اينجا رد بشی و بری تو سالن لباست گير کنه به اين و پاره بشه تا ديگه با زيرپوش آستين کوتاه نيای مدرسه!!!
>>>نظر ندی خيلی بدی <<<

اول مهر === شروع بدبختی
مدرسه سما === جزيره ی نفرين شده
از خانه تا مدرسه === از کرخه تا راين
تا ساعت 1:30 در مدرسه === سال های دور از خانه
آبدارخانه ی مدرسه === خانه ی عنکبوت
دانش آموزان مدرسه === بينوايان
دفتر احمدی === پايگاه جهنمی
ماشين شبانی === حريم مهر ورزی
دفتر مدرسه === کلبه ی وحشت
450 هزار تومان شهريه === بر باد رفته
گذشتن از راهرو سالن === عبور از ميدان مين
دستشويی های مدرسه === جايی برای زندگی
ضيائی (مستخدم مدرسه) === مرد عنکبوتی
دبيران مدرسه === گرگ ها
معاونين مدرسه === اين گروه خشن
احمدی (مدير مدرسه) === ديکتاتور بزرگ
عمو باقر (معاون خشن مدرسه) === پسر جهنمی
فروغی(دبیر ریاضی) === کماندوی نيروهای ويژه
جهانمردی (دبيرمطالعات اجتماعی) === روباه مکار
ظهوری (دبير زبان) === سامورايی پير
سلطانی (دبير فيزيک) === پلنگ صورتی
نصيری (دبير کامپيوتر) === ميو ميو
نصيری که ريشاشو می زنه === ميو ميو عوض می شه
شبانی(دبير عربی) === مردی از جنس بلور
عسگری، ميرزايی و سقايی === سه کله پوک
ايرانپور (دبير ورزش) === کوتوله ی جنگجو
سعيدی گنبله(دبير ادبيات) === مردی که همه چيز می داند
امينی (دبير دينی ) === ازرائيل
مش کاظم (مسئول آزمايشگاه) و شريفی (معاون مدرسه) === dumb & dumber
رفيعی (دبير شيمی) === هيتمن
بهرامی (دبير فيزيک) === مخالف
خوشکام(دبير زيست) === مرد سه بعدی
رنجبران(مسئول اطاق کامپيوتر) === موتور سواران
عسگری (دبير شيمی و معاون کسخل مدرسه) === پینوکیو !
صالحی نيا(دبير شيمی که تازه از ژاپن برگشته) === مخمل، مردی از سرزمین آفتاب
انصاری (دبير فيزيک) === شير علی قصاب
حيدری (دبير خايه مال دفاعی) === شرک
ميرزايی === سامورایی جوان
شفیعی (دبير بهداشت) === سرباز سگ
سقايی(دبير جغرافی) === دروغ گوی بزرگ
نصوحی (دبير رياضی) === ديوث
عقيلی (دبير مظلوم زبان انگليسی) === اين مرد حرف نمی زند
نهچيری (دبير آمار) === بدون شرح !
بازرسين آموزش و پرورش === مردان مريخی
دانش آموز اخراجی === مردی که به زانو در آمد
بچه خوشگل کلاس === هديه آسمانی
سر کلاس جهانمردی === دوئل مرگ
سر کلاس کريمپور === شبی در زير نور افکن
سر کلاس پرورشی === شبی با کاروان شعر و موسيقی
سر کلاس سعيدی === خوابگاه بينوايان
سرکلاس دين و زندگی === مرگ و زندگی
سر کلاس شيمی === آن سوی توهم
يادگيری === قله ی قاف
زنگ رياضی === نهايت خطر
امتحان رياضی === کشتار بيوجرسی
شب امتحان === امشب اشکی می ريزم
روز امتحانات === روز داوری
امتحان ميان ترم === زنگ خطر
امتحان پايان ترم === آوار
تقلب === راز بقا
تصحيح برگ امتحان === انتقام
نمره ی امتحان === پرنده ی کوچک خوش بختی
برگ کارنامه === ديدنی ها
قبولی === فتح برلين
خاطرات جهانمردی === اعترافات يک خلافکار
خاطرات صالحی نيا === داستان های باور نکردنی
سخن شبانی خطاب به جهانمردی === مرا ببوس
قرار ملاقات شبانی با جهانمردی === ملاقات با طوطی
تنبيه کردن عام باقر و شريفی (معاونین مدرسه) === حمله ی خرس ها
در خواست دانش آموزان مدرسه از عمو باقر === بگذار زندگی کنم
بازجويی شريفی === کميسر متهم می کند
شبانی مردی از جنس بلور اين بار از ناگفته ها می گويد === من شبانی 15 بار داده ام
سلطانی خطاب به مش کاظم === چشم هايم برای تو
تذکر: مشتی کاظم به دليل انحراف چشمی که داره همه هر چيزی رو يا وارونه می بينه يا دو برابر
دانش آموز سال اولی === هالوی خوش شانس
جدال بر سر بدست آوردن رتبه ی اول === اين نبرد نهايی
شاگرد اول === مرد شش ميليون دلاری
آرزوی بچه های مدرسه === زلزله ی بزرگ
فرياد های شبانی === کمکم کن
مرگ عمو باقر === جلاد ها هم می ميرند
فرار از مدرسه === فرار از آبسولوم
دانش آموزی فراری === ديوانه از قفس پريد
دانش آموز معترض === پسر شجاع
هدف خلقت عسگری === عامل ناشناخته
کله ی امينی === لانه ی کلاغ ها
من و عده اي از بچه های خفن مدرسه === پسران بد
کنکور === گذرگاهی به سوی تباهی
واحد ساعت 1:15 === کمپوت هلو
واحد ساعت 1:30 === کمپوت ک..ي..ر
پاسخ مسئولين === شايد وقتی ديگر
ماليدن خايه های فروغی و سقايی (خايه مالی) === جدال بر سر هيچ
گذشتن از راه روی سالن === عبور از ميدان مين
ترک تحصيل === فرار از کولاک
سخنان احمدی === مختصر و غير مفيد
گرفتن ديپلم ==== پرواز بر فراز آشيانه ی فاخته
پشت کنکوری === حسرت
!!!
نظر ندی خيلی بدی !!!
تقلب:
يك سري اعمال ننگين که در صورت با عرضه بودن و اين كاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمي دارد. نوعي هلو برو تو گلو كه با توجه به درجه درايت و تيزي استاد و مراقبان مي تواند نوع هلويش از هسته دار و خاردار تا آب هلو باطعم موز و عشق و حال متغير باشد. بيراهه اي كه اتفاقا آخرش به هدف ختم مي شود. يك نوع وسيله درس پاس كن نا مشروع.
شب امتحان :
شب ملخ. شب ظلماني يلدا. شب سوانح وسوختگي نا كجا آباد دانش آموز. شبي كه در آن نسكافه و قهوه از واليوم ده هم خواب آورتر مي شوند. در اين شب انسان تمام مصائب تاريخ بشر را به صورت كنسانتره نوش جان مي كند. يك نوع زلزله در ميان ايام سال. شب چشمهاي پف كرده و دهان هاي كف كرده. شب رقص وپايكوبي كلمات جزوه و كتاب بر روي سسلسله اعصاب محيطي و مركزي دانش آموز.
جزوه :
يك جور كاتاليزور كه در صورت همكاري ابر و باد و مه و خورشيد و فلک دانش آموز را به سمت پاس شدن درس هل مي دهد.تمام همه علم بشري.چكيده دانش تاريخ مصرف گذشته استاد. وسيله اي كه معمولا دانش آموز با آن سر كار گذاشته مي شود. تنها شاهد ماجراي سوخاري شدن دانش آموز در شب امتحان. قوت قلبي كه عاقبت آفت قلب مي شود.
مراقب :
موجودي ستم كار و ريا پيشه كه متاسفانه چشم وگوش و باقي حواس را هم دارد. سيستمي كه نقش دزدگير منازل را سر جلسه ايفا ميكند. گالري ضدحال. موجودي كه روي سينه اش نوشته شده: من مراقبم،شما چطور؟ يك نوع تله موش زنده.
روزامتحان :
روز داوری. روزي كه درآن خورشيد طلوع نمي كند. زماني براي جفتك زدن اسب ها، لحظه اي كه درآن دانش آموز مي خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد. روز شغال. روزي كه درآن نگاه ها عميق مي شوند. روزلبخندهاي استراتژيك. روزي كه در آن دوست ودشمن با هم ودر كنار هم به قربانگاه مي روند.
نمره :
تبلور ميزان دانش، مهارت و دودره بازي دانش آموز ، بهانه اي هميشگي براي اعتراض. وسيله اي كه دبير با آن چه ها كه نمي كند! عاملي كه براي بدست آوردن آن دانش آموز علاوه برخرزدن، اعمال شنيع ديگري رانيز بايد انجام دهد كه قلم در وصف آن قاصر است!
سؤال :
يك نوع شعور سنج دبير و دانش آموز. كلمات نفرت انگيزي كه به نوبت وتك تك مثل نيزه درچشم دانش آموز فرو ميروند و لحظه به لحظه او را به عمق ناداني اش واقف تر مي كنند. لورفتن آنها به حماسه سازي دانش آموزان منتهي ميشود. انواع مختلف آن از تشريحي سيانوري تا تستي گوگوري مگوري متغيراست.
دبير :
منبع علم، ژنراتوردانش، نيروگاه انسانيت، تبلوردانايي، كوه توانايي، مايه افتخارما، بابا تو ديگه كي هستي ترين موجود عالم، خود صفا، اند وفا، دارنده انواع واقسام شفا،ضدجفا، ياري گر ضعفا، خليفه الخلفا......
نظر ندی خیلی بدی !!!

تعدادي از سوالات آزمون سيره نبوي آموزش ضمن خدمت فرهنگيان رو كه مدتی پيش برگزار شده و سر و صداي زيادي هم به پا كرده اينجا مينويسم. فقط بخونين و بخندين. در ضمن يه وقت فكر نكنين كه اينا الكي و براي شوخي هستن، متاسفانه گندكاري تو اين مملكت به قدري زياد شده كه اين مطالب به ظاهر شوخي، كاملا جدي هستن.
اما سوالات :
1) رسول خدا (ص) از گوشت گوسفند کدام قسمت را دوست داشت.
الف) ماهيچه ـ سردست ب) ران ـ سردست ج) ران ـ جگر د)جگر و قلوه
2) کدام يک از گزينههاي زير از خصلتهاي خروس است که با خصلت پيامبر سازگار نيست؟
الف) وقت شناسي ـ غيرت مردانه ج) وقت شناسي ـ سخاوت ب) شجاعت و کثرت آميزش با همسر د) برچيدن غذا از زمين ـ تند راه رفتن
3) رسول خدا در خوردن کداميک از موارد زير کسي را با خود شريک نميکرد؟
الف) غذا ب) نان جو ج) انار د)ماهيچه گوسفند
4)رسول خدا(ص) در چه حالي اصلا ديده نشد؟
الف)درحال مجامعت با زنان ب)در حال بول و غائط ج)در حال خريد از بازار د)نوشيدن آب در حالت نشسته
5)آيا مخرج بول و غائط با سه سنگ پاک ميشود؟
الف)هر دو پاک ميشود ب)هيچکدام پاک نميشود ج)مخرج بول پاک ميشود ولي مخرج غائط پاک نميشود د)مخرج بول پاک نميشود ولي مخرج غائط پاک ميشود.
6)به فرموده امام صادق(ع) مقدار آب مصرفي آن حضرت براي وضو و غسل به ترتيب کدام است؟
الف) يک صاع ـ يک صاع ب)يک مد ـ يک مد ج) يک مد ـ يک صاع د)يک صاع ـ يک مد
7)رسول خدا در شدت گرما به موذن ميفرمود: ابرد، ابرد مقصود کدام است؟
الف) بگذار هوا خنک شود، بگذار هوا خنک شود. ب)شتاب کن، شتاب کن ج)دور شو دور شو د) الف و ب صحيح است
8) جبرئيل به پيامبر دستور داد که قرآن را در حالت . . . . بخواند
الف) ايستاده ب)نشسته ج)خوابيده د)سواره
9)موي سر رسول خدا(ص)
الف) سياه بود ب)سفيد بود ج)جز چند مو بقيه سياه بود د)درآخر عمر سفيد شد
10) به فرموده امام صادق(ع) خداوند متعال در رسول خداد(ص) چند روح قرار داده است؟
الف)روح القدس ـ روح الايمان ـ روح القوه ب) روح القدس ـ روح الشهوه ـ روح الحياه ج)روح القوه ـ روح الشهوه ـروح الخلوه د) الف و ب صحيح است.
11)کفن ميت کداميک از گزينههاي زير نيست؟
الف)لنگ ب)عمامه ج)سرتاسري د)جامه
در روزگاران ديرين که هنوز هيچ بشر دوپايی پا بر عرصه ی اين گيتی خاکی ننهاده بود و دنيا از شراين موجود شرور و طماع آسوده بود؛ آسمان ها به رنگ مهربانی بود و زمين به رنگ يک رنگی! در کشتزار ها بذر معرفت می کاشتند و خرمن، خرمن خوشه ی صداقت درو می کردند. در آن گاه که همه چيز زيبا بود و بدی هيچ معنايی نداشت! در آن گاه که تيغ تيز ناسپاسی ها آغشته به خون رازقی هايی که در جشن به خاک سپاری انسانيت پرپر شده اند نبود!
... در سرزمينی دور شيری کهنسال به تنهايی در گوشه اي از جنگل در کلبه اي نه زياد بزرگ روزگار می گذراند. اهالی جنگل همه او را دوست می داشتند و به او احترام می گذاشتند. در همه ی محافل سخن از قدرت شير بود و هر کس آرزو داشت که حتی برای يک بار هم که شده چهره ی ملکوتی او را ببيند! شير هر صبحگاه به ميان ديگر حيوانات جنگل می رفت و از خاطرات جوانی اش می گفت و با کلامی جادويی همه را مجذوب خويش می ساخت و به هنگام غروب آفتاب به کلبه اش بازمی گشت و به دور از هياهوی جنگل در گوشه اي خلوت به تفکر می پرداخت.

در اين جنگل زيبا گرگی جوان زندگی می کرد که چهره اي بسيار کريه داشت و هميشه از بدنش بوی تعفن به مشام می رسيد. هيچ کس ميلی به سخن گفتن با او نداشت و هر جا که بود همه از او فرار می کردند. و اما شير که قلبی مهربان داشت و دست ياری اش به سوی همه حتی دشمنان دراز بود هنگامی که احوال گرگ را چنين ديد تصميم گرفت تا به او نيز کمک کند. پس او را نزد خود خواند و سپس اصول صحيح زندگی کردن را بدو آموخت. گرگ جوان روز ها با شير به ميان ديگر حيوانات می آمد و سخنان شير را با دقت می شنيد. کم کم شير نيز به او عادت کرد و ديگر بدون او به هيچ جايی نمی رفت. شير هر آن چه را که در زندگی اش ياد گرفته بود به گرگ آموخت. در همه ی مشکلات حامی گرگ بود و برای کمک به او از هيچ چيزی دريغ نمی کرد. حيوانات جنگل از اين همه توجه شير نسبت به گرگ تعجب می کردند. هنگامی که از شير راجع به اين عملش می پرسيدند، شير با لحنی دوستانه خطاب به آن ها می گفت، اين حق هر موجودی است که شاد زندگی کند. گرگ هم موجودی است همچون ما. اين که او گرگ است ، دليل نمی شود که ما از او روی بر گردانيم و به او به چشم حقارت بنگريم. من يقين دارم که او روزی حيوان بزرگی خواهد شد. هنگامی که حيوانات جنگل اين سخنان شير را شنيدند؛ کم کم رفتارشان نسبت به گرگ عوض شد و با نگاهی مهربان تر از قبل به او می نگريستند. زيرا که به شير اعتماد داشتند و می دانستند که شير هرگز سخنی را بيهوده بر زبان نمی آورد. گرگ که زندگی اش به کلی عوض شده بود، هميشه با شير همراه بود و به او احترام می گذاشت. و در عين حال تمام رفتار شير را زير نظر داشت و هميشه سعی می کرد که مثل شير باشد. مثل او سخن بگويد، مثل او رفتار کند و حتی مثل او فکر کند. با گذشت زمان عقده هايی که در دل گرگ نهفته بود، آشکار شد و باعث شد که نفرتی عميق از شير در دل گرگ بوجود بيايد. آخر چرا همه به شير احترام می گذارند؟ مگر شير چه چيزی دارد که او از آن بی بهره است؟ مگر شير کی است که به او بگويد چه کند و چه نکند؟او هم بايد مثل شير باشد.
آری افکاری شيطانی به سوی ذهن او هجوم آورد و ذهن او را زير سلطه ی خویش در آورد. ديگر از آن گرگ مظلومی که هميشه به شير احترام می گذاشت و شادی زندگی اش را مديون او بود خبری نبود. بلکه اکنون شير را مانعی بر سر راهش برای رسيدن به اهداف شومی که در سر داشت می ديد. گرگ جوان خيلی سعی کرد که مانند شير باشد؛ اما خبر نداشت 'باری که کج باشد هرگز به مقصد نمی رسد' ! گرگ که شير را مانعی بر سر راهش می ديد، تصميم خود را گرفت. در نيمه شبی آرام و بی صدا به بالين شير خفته رفت و خنجر خود را که آغشته به زهر سمی ترين مارها بود، بر پيکر شير فرود آورد،.... و اما افسوس از باری که کج باشد. شير دانا که از قبل از نقشه ی شوم او با خبر شده بود، زير پتويش را از کاه و يونجه پر کرده بود و خود را در گوشه اي از خانه مخفی...!

و اينک تفسير داستان...
چندی پيش توسط يکی از منابع خبری خود مطّلع گشتيم که فردی به نام .... (خودش می دونه) ملقب به ''حسن کچل'' طی عملی ناجوانمردانه اقدام به احداث يک وبلاگ به نام دبيرستان سما نموده و دقيقاً عين مطالبی که توسط قلم شکسته ی اين حقير بر ديوار ترک خورده ی اين وبلاگ نقش بسته شده را در آن وب کذايی قرار داده است! که با اين کار ناشايست خود__که در خور هيچ دانش آموز سمائی نمی باشد__ باعث تشويش اذهان عمومی شده و موجبات خشم سماييان را فراهم ساخته است و ....وااااااااااای که چقدر اين مرد نادان است! چرا که با اين کار فقط حماقت خود را ثابت کرده است و ديگر هيچ!
جالب است بدانيد مطالب پست شده در آن وبلاگ جهنمی، فقط عکسی است که از مطالب اصلی اين وبلاگ توسط آن مردک فرومايه تهيه شده است. اما مگر کپی برابر اصل است؟!
ای دوستان آگاه باشيد که با امکانات شگرفی که اين قالب جديد در اختيار ما قرار داده است، هر گونه سوء استفاده ی جسمی و جنسی و ... از مطالب اين وبلاگ، اعم از کپی برداری غير مجاز و ... شدنی نيست و حتی با جرأت می توانم بگويم که غير ممکن است. پس در همين لحظه قلم خود را بر زمين می نهم و سپس با غروری حاکی از پيروزی و عزمی راسخ که در تاريخ وبلاگ نويسی بی سابقه است؛ شست دست راست خود را به علامت ''بيلاخ'' به آن جوانک خود فروخته نشان می دهم و با صدايی رسا خطاب به او می گويم که: " بيا اين مال توه... نوش جونت... گوشت بشه بچسبه به استخونت...، فقط بهتره آهسته بخوريش چون ممکنه تو گلوت گير کنه"!

آن مردی که هيچ نبود! هر چه داشت از برکت وجود ما بود و هر چه نداشت از خريت خودش! او که در سينه اش به جای قلب، ديواری از جنس حسادت داشت که هيچ کس حتی رغبت نمی کرد روی آن يادگاری بنويسد! و اين حسادت ها باعث گشت تا عقده اي نهان در وجود او شکل گيرد؛ و افسوس که امروز او برای خالی کردن آن عقده های ديرينه دست به اعمالی بس کثيف و نابخردانه زده است که نمونه های آن را می توانيد در بخش نظر سنجی و آرشيو نظرات اين وبلاگ مشاهده فرماييد. او که در آرشيو نظرات خود را مردی از جنس روشنايی معرفی کرد__در حالی که در گرداب ضلالت گرفتار بود__؛ با نظرات عجيب و غريب خود ما را به شگفت واداشت؛ که هيچ بنی بشری تا آن زمان اجازه ی اين گستاخی را به خود نداده بود. آن جوانک مزدور و خودفروخته اي که شرف و انسانيت خود را فروخت تا بتواند با آن شهرتی که در دستان ماست را بخرد و اما غافل از اين که (اولاً) کسی حاضر نمی شود حتی يک شاهی براری خريدن آن به او بپردازد، زيرا که او از هر گونه اعتباری در نزد خلق الّله بی بهره است و (ثانياً) قرار گرفتن در جايگاهی که ما در آن هستيم بسی دشوار است و مرد عمل می طلبد و به زبان ساده تر ''کار هر بز نيست خرمن کوفتن، گاو نر ميخواهد و مرد کهن" !
و اکنون ای مردک گستاخ به تو هشدار می دهم که، آن پای چلاقت را از گليمت دراز تر نکن؛ که در اين صورت مجبور می شوم قلمش کنم. بدان که من هيچ ادعايی ندارم، وليکن برای اثبات قدرت خويش تو را به مبارزه اي جوانمردانه فرا می خوانم. در اين مبارزه نه حرفی از جنگ و خشونت است و نه خبری از تيغ و تفنگ. سلاح، قلم است و قضاوت بر عهده ی خوانندگان (البته منظورم از قلم، قلم پا نيست، هرچند می دانم که خداوند مهربان قدرت درک تفاوت اين دو را در وجود تو قرار نداده است)! در اين مبارزه قابليت ها بر اساس نيروی انديشه حريفان و نظرات خوانندگان سنجيده می شود . پس هم اينک وقت را غنيمت بشمار و قلم به دست بگير و بنويس. بنويس اگر حرفی برای گفتن داری. بنويس...! اما تو را به خدا ديگر دست از اين بچه بازيها بردار. اگر تصور کرده اي که با آن نظرات بچه گانه می توانی مرا خشمگين سازی، بايد بگويم که سخت در اشتباهی. پس بگذار روشنت کنم؛ تو با اين کارهای بچه گانه ات فقط سوژه اي را برای خنديدن به دست ما داده اي و ديگر هيچ!
و اما اکنون مجال دراز گويی نيست که دگر دستانم يارای نوشتن ندارد! بايد تمامش کنم، قصه اي را که آغاز کرده ام. پس در اين واپسين لحظات بگذار به تو ای کچل بگويم که:
اين کارا خيلی خطر داره حسن!
تو داری با دم شير بازی می کنی حسن!
آخه سری رو که درد نمی کنه که دسمال نمی بندن حسن!
چرا کاری می کنی که بعدش پشيمون بشی حسن!
آخه مگه تو فکر کردی کی هستی حسن؟!
فکر کردی اگه اسمتو عوض کنی من ديگه نمی شناسمت حسن؟!
نه کور خوندی حسن! تو هنوز منو نشناختی حسن!
من آدم خطرناکيم حسن!
اگه سر به سرم بذاری سر و تهت می کنم حسن!
اگه حسابی داری حسن، شب بيا دفتر تا تصويه اش کنيم حسن!
يه موقع دير نکنی حسن، که بر و بچه ها دل واپسن!
اول يه نگاهی به وبلاگ مسخره ی اين مردک کچل بندازين بعد هر نظری دارين بدين.
برای ديدن وبلاگ اين جا رو کليک کنيد
نظر ندی خيلی بدی

1- وبلاگ بچه های سما متعلق به همه ی سمائيانه و مطالب آن غالباً به مدرسه ی سما اختصاص داره (البته مطالب فرعی هم وجود داره که برای افرادی که آشنايی خاصی با مدرسه ی سما ندارند می تونه جالب باشه)
2- همون طور که می دونين، مدت زيادی از احداث و راه اندازی اين وبلاگ نمی گذره، لذا جهت ادامه ی فعاليت های خود نياز به همکاری شما عزيزان داره و از اونجايی که شما آدم های مهربونی هستين و همچنين لطف زيادی نسبت به من دارين، می تونين از طريق گذاشتن لينک اين وبلاگ در قسمت پيوند های وب خودتون و يا هر کار ديگه اي که خودتون بلدين (مانند: دادن آدرس به دوست و آشنا و همسايه و ... و يا حتی نوشتن اون بر روی ديوار دستشويی های مدرسه) در تبليغات اين وبلاگ سهيم باشين. (ثواب داره به خدا)
3- شما همچنين می تونين با نظرات خودتون به ما در ارائه ی مطالب بهتر کمک کنين (البته اگه انتقاد باشه بيشتر حال می ده تا اينکه بشينين از در و ديوار اين وبلاگ به طور اغراق آميزی تعريف کنين) اگه جايی از وبلاگ از نظر شما ايراد داره يا حتی اگه سوژه اي هست که می شه راجع بهش بحث کرد، شما می تونين تو قسمت نظرات بگين
4- درسته که مدت زيادی از افتتاح اين وبلاگ نمی گذره اما تو همين مدت کوتاه تونسته شهرت زيادی رو در بين بچه های مدرسه ی سما بدست بياره، که اين امر خيلی ها از جمله خود منو متعجب ساخته و در واقع شوخی شوخی مسئله داره جدی ميشه. که البته اين وسط يه عده آدم حسود هم پيدا شدن که يه سری وبلاگ قلابی ساختن و مطالب اين وب رو تو وبلاگ خودشون گذاشتن. که بهتره خودتون تشريف ببرين و ببينين، البته شما می تونين با نظرات کوبنده ی خودتون به اون ها بفهمونين که دارن اشتباه می کنن
5- (از اون جايی که ما منابع خبری قوی تو مدرسه ی سما داريم و حتی اگه پرنده پر بزنه ما خبر دار می شيم) چندی پيش متوجه شديم که عده اي انسان نامرد و ضعيف العنصر يا راحت تر بگم خايه مال رفتن پيش جناب احمدی بزرگ و به خيال خودشون ما رو لو دادن، که البته جناب احمدی زحمت کشيدند و مسئوليت پيگيری اين پرونده رو به جناب عسگری سپردن (خداوکيلی چقد من بدبختم که عسگری ميخواد بياد پی منو بگيری (يعنی منو پيگيری کنه)
6- شما می تونين با عضو شدن در خبرنامه ی وبلاگ از آخرين خبرها راجع به اين وب مطلع بشين
7- در ضمن برای خوندن نوشته های قبلی اين وبلاگ می تونين يه سری هم به آرشيو ها بزنين
8- شرکت در نظر سنجی يادتون نره
9- و اما وظايف شما به عنوان يک بازديد کننده ی خوب در 10 تا "ب" خلاصه ميشه: بياين، بگردين، بيابين، بخونين، بخندين، بدين(منظورم نظره)، ببندين و بعدش برين به کارتون برسين!
10-با سپاس از شما، خاموش ترين مرد اين کره ی خاکی
پوستم مهتابيست 
چشمهايم آبیست
پدرم دلاك است
سر طاسي دارد
لُنگ مياندازد
شامپو مصرف كرد
كلهاش هي كف كرد
و سپس مويش ريخت
و چه اندازه سرش براق است
***
***
حرفهام دلاكيست
هدف من پاكيست
مينشيند لب سكو آرام
يك نفر با احساس
و تصور كرده، خوش پر و پاست
كودكي را ديدم
ميدود در پي صابون و لگن
اي نهان در پسِ در
خشك آوردم، خشك
مشتريهاي عزيز
لگن خاصرهتان سالم باد
رخت ها را نكنيد
آبمان بند آمد
طبق آخرين اخباری که اخيراً توسط فردی به نام اخری به دست ما رسيد متوجه شديم که آفريقاييان در صدد ايجاد دسيسه و توطئه عليه نظام مقدس ما و ضربه زدن به آن هستند. نظامی که از برکت خون شهيدان اين مرز و بوم شکل گرفته و با کوشش اين روحانون زحمت کش منبر رو سخن ور و جمع کثيری از بسيجيان جان در کف هنوز استوار مانده است. اخبار سرّی که چندی پيش توسط سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی به دست ما رسيد حاکی از اين بود که آفريقاییان و عوامل استکبار جهانی در حال جمع آوری فيل به عنوان جنگ افزار برای حمله به دستاورد های اين نظام هستند. و با توجه به عنايات خاص مقام روحانيت، اين موجودات جهنمی که وجودشان برکت را از اين زمين خاکی سلب می کند (فيل های آفريقايی که همان سرکردگان عوامل صهينستی و حقوق بگيران سازمان سيا آمريکا هستند) خونشان حلال و ذبحشان بر هر مسلمان بسی واجب شده است. در ضمن طبق بخش نامه اي که اخيراً توسط سازمان آموزش و پرورش به کليه مدارس کشور ابلاغ شده است، مسئولين اين مدارس مجبور به سفر به آفريقا و شکار فيل های آن سرزمين شده اند._که در غير اين صورت خبری از حقوق نيست_
در زير ، نحوه ی شکار کردن فيل توسط برخی از دبيران مدرسه سما را ذکر کرده ايم، که شما عزيزان می توانيد با خواندن آن درس عبرت بگيريد.

فروغی (دبير رياضی)
ابتدا با هر کلک و نيرنگی که هست، مخ فيل ها رو می زنه که باهاش کلاس بگيرن. بعدش سعی می کنه اعتماد به نفسشون رو از بين ببره تا بهتر بتونه به اهدافش برسه:(با لهجه ی اصفهانی مايل به دهنويی بخونين) "آقا شما که فيل نيستين که، شما يه مشت سوپر خرين، خاک بر سرتون کنن بيسودا، شما حتی نمی تونين مسئله ی ساده ی سوم راهنمايی رو حل کنين، ..." بعدشم اينقدر کسخل بازی در مياره که همه ی فيلا در جا ميميرند (البته از خنده)
جهانمردی (دبير مطالعات اجتمايی)
اول با زيرکی خاصی که داره مهد کودک فيلا رو پيدا می کنه. خيلی آروم ميره جلو و قبل از اين که بچه فيلا بخوان فرار کنن سعی می کنه سر حرفو باهاشون باز می کنه، پس با لهجه شهرضايی خودش بهشون ميگه: "آخه بنده خدا شوما ميخواين برين تو يه جامعه اي زندگی کنين که پر گرگه، سرتونو بجنبونين، کلاتونو برداشتن. من نسبت به شوما احساس مسئوليت ميکونم، من شوما رو خيلی ميخوام، شوما کرّه چی منين و شوما برّه چی منين، شوما با من بياين تا يه چيزای خوبی بهتون نشون بدم،خلاصه با هر کلکی که هست،اونا رو خر ميکنه و به خونه ی خودش می بره. بعد از اين که حسابی باهاشون حال کرد مياره و تحويل باغ وحش می ده.

عسگری (دبير شيمی و معاون کسخل مدرسه)
ميره افريقا به اولين فيلی که ميرسه_در حالی که دستاش می لرزه و رو پيشونيش عرق نشسته_ميگه: من اومدم شما رو دستگير کنم و تحويل باغ وحش بدم. فيله يه نگاهی به هيکل يه وری و صورت رنگ پريدش ميکنه و دلش براش می سوزه، بخاطر همين خودش مياد تسليم ميشه.
سعيدی (معلم ادبيات)
اون هيچ فيلی شکار نمی کنه اما هر جا ميره ميگه: "ببينين آقا ما از اون جايی که تو شکار فيل خيلی مهارت داريم و تا حالا خيلی فيل شکار کرديم، شما هر سؤالی که راجع به شکار فيل بپرسين ما می تونيم بهتون جواب بديم. حالا نميخوايم خيلی ادعا کنيم ولی همه می دونن که ما تو کارمون خيلی وارديم. پاش بيفته ماموتشم با پس گردنی تا در باغ وحش می بريم، فيل که پشمه، ..." خلاصه اينقدر خالی می بنده که همه ی بچه های کلاس خوابشون می بره و خواب فيل ميبينن.
شبانی (ديبر عربی)
اول چند تا تله درست ميکنه و می ذاره سر راه فيلا، بعد ميره جلوی فيلا لخت ميشه ميگه: "آقا بيا منو بکن" . وقتی که فيلا دنبالش ميکنن که کونش بذارن، می افتن تو دام. بعد شبانی مياد بالا سرشون و بهشون ميگه :"بيلاخ، فکر کردين آقا من به همين راحتی به شما می دم، کله گنده های شهرضا هنوز تو کف کردن منن."

سلمانی (دبير رياضی)
هر دفعه که به آفريقا می ره پنج، شيش تا فيل شکار می کنه و با خودش مياره. وقتی ازش می پرسن چه جوری اين کارو می کنه ميگه:"کاری که نداره، آ ... (رو تخته يه سری فرمول مينويسه)، شما بايد اين فرمولا رو از بر کنين تا در مواقع ضروری در ذهنتون تداعی بشه و بتونين باهاش فيل شکار کنين. همون کاری که من کردم ، آ ..."
صالحی نيا (دبير شيمی که تازه از ژاپن برگشته)
با لباس سامورايی به آفريقا ميره و هر فيلی که جلوش مياد رو با شمشير ميکشه. وقتی ازش می پرسن که چرا اين کارو کردی؟ ميگه ديشب مندليف اومد به خوابم و ازم خواست که اين کارو بکنم و به خاطر اين که گند کار در نياد، به همه ميگه که موقع ارتکاب جرم دچار مخملک شده و کنترل خودش رو از دست داده بوده.
مش کاظم ايرانپور (مسئول آزمايشگاه)
قبل از رفتن به آفريقا سعی می کنه مقداری از اورانيومی رو که در آزماشگاه مدرسه وجود داره غنی سازی کنه و باهاش سلاح هسته اي بسازه و سپس به آفيقا ميره. وقتی به اون جا ميرسه با تسليحات هسته اي که در اختيار داره به حيوونای جنگل حمله می کنه و هر جونوری رو شکار ميکنه به جز فيل. ( به دليل انحراف چشمی که داره)

احمدی (مدير مدرسه)
به آفريقا ميره و وقتی به فيل ها ميرسه مثل هميشه به کلام الله متوسل ميشه، (چون هميشه از اين راه با موفقيت تونسته کارشو پيش ببره) پس آياتی چند از سوره ی اصحاب فيل رو برای فيل ها تلاوت می کنه. وقتی می بينه فيلا واقعاً تحت تأثير قرار گرفتن، به عنوان جمع بندی اينقدر از غرور ملی و تهاجم فرهنگی و از اين کس شعرا براشون ميگه که ديگه فيلا دهنشون گاييده ميشه و ميگن: "بابا به خدا ما تسليميم بيا ما رو دستگير کن"
حيدری (دبير دفاعی)
اون برای شکار فيل به آفريقا می ره اما قبل از اين که بخواد فيلی شکار کنه، توسط شکار چيان ديگه که اونو با فيل اشتباه گرفتند شکار می شه !!!
خوشکام (دبير زيست)
يکی از بچه ها رو گول می زنه و به آزمايشگاه می بره و مقداری خون ازش می گيره و نوترفيل های اون رو استخراج می کنه، بعد سر اون نوترفيل ها رو جدا ميکنه ميشن فيل !!!
!!! نظر ندی خيلی بدی !!!
خبری که اخيراً تيتر اول همه ی روزنامه ها را به خود اختصاص داده و سوژه ی داغی برای تلويزيون های خبری بوده است، بيمه کردن ما تحت خانوم جنيفر لوپز رقاصه مشهور آمريکايی__که يکی از سرکردگان سازمان جاسوسی آمريکاست__است که خود باعث ايجاد جنجال بزرگی در ميان آحاد مختلف مردمی و همچنين تشويش اذهان عمومی بوده است.اين بنده ی حقير به عنوان يک ميهن پرست واقعی و به عنوان کسی که از راه دور مادر اين جنيفر جنده را گاييده است، اين کار او را که توهين بزرگی به اسلام و جامعه ی اسلامی است را زير سؤال برده و خطاب به او می گويم: آخر ضعيفه اين کار های جلف ديگر چيست که انجام می دهی، چرا اين همه ستم را بر ما تحت با ارزش خود روا می داری؟ مگر نميدانی که در روز قيامت همه ی اعضا ی بدن بر اعمال ما گواه می دهند. چرا ما تحت نازنين خود را دو دستی تقديم آن شرکت های کذايی نمودی تا بر آن مهر بيمه بزنند. ببين من نه پدر تو ام نه مادرت، اما اين نصيحت بی غرض را از من قبول کن، بيا تا با هم يک سفر به امامزاده شاه کوچيک برويم و خودم شخصاً آب توبه به سرت بريزم و بعد تو رو تحويل امام جمعه شهر__که امين ناموس مردم است و همه ناموس خود را دست او می سپارند تا از آن محافظت کند__بدهم تا او خود در مورد تنبيه تو تصميم گيرد.
همگی آگاه باشيد که اين هم يکی ديگر از توطئه های آمريکا است که به وسيله ی آن بتواند غرور ملی ما را جريحه در کرده و ما را مورد تهاجم فرهنگی قرار دهد.
همان طور که همگی آگاه هستيم، بزرگ ترين دشمن ما آمريکاست که از زمان انقلاب شکوهمند اسلامی هميشه در صدد ضربه زدن به دستاورد های اين نظام مقدس بوده اما همان طور که روح الله جون (حضرت امام خمينی (ع)) فرمودند: آمريکا هيچ گهی نمی تواند بخورد. (البته اين سخن امام بعد ها ويرايش شد) به هر حال اين جرج بوش بی دين و عوامل استکبار جهانی هيچ وقت چشم ديدن پيشرفت ما مسلمان ها را نداشته اند. اما مگر ضربه زدن به اين نظام کشک است. آمريکا چه فکر کرده است؟ آمريکا تانک دارد، خوب ما هم 20 ميليون بسيجی داريم، آمريکا تسليحات هسته اي دارد خوب ما هم بسيجی های جان در کف داريم، امريکا زير دريايی دارد، خوب ما هم بسيجيانی داريم که می توانند در حدود 1 ساعت بدون اکسيژن در زير آب بمانند. بسيجی تانک است، بسيجی خطرناک است. بسيجی يک دنيا نور است. هر کدام از بسيجيان ما يک تانک را حريف است. مگر حسين فهميده نبود !!! (در طی آخرين گزارشات پايگاه خبری مستقر در مناطق جنگی کشور که چندی پيش به دست ما رسيد، مطلع گشتيم که جعبه سياه تانکی که حسين جان آن را منهدم نمود، توسط عده اي از بسيجيان جان در کف پيدا شده است که آخرين صداهای ضبط شده در آن از اين قرار است: "حاجی هل نده .... جون مادرت هل نده..." در اين قطعه روحيه شهادت طلبی حسين کاملاً مشهود است"
بنابر اين خبر، سازمان حفاظت از دستاورد های انقلابی کشور طرحی را پيشنهاد نموده که طبق اين طرح کارکنان تمامی مدارس کشور اعم از دولتی و غير دولتی را موظف ساخته تا اعضای خوش فرم بدن خود را بيمه کنند، تا بدينوسيله مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی و عوامل صهيونيستی آن ها__مانند جنيفر لوپز لزبين و مايکل جکسون بچه باز__ زده باشند. در زير فهرستی را مشاهده می کنيم که چند روز پيش به مدرسه ما ابلاغ شد که در آن اندام های خوش فرم بعضی از دبيران و کارکنان مدرسه ی ما که قابل بيمه شدن می باشد معرفی شده است :
1- عمو باقر، بيمه ی سيبيل
2- ظهوری و محسن ايرانپور، بيمه ی قد
3- حيدری، بيمه ی شيکم
4- شبانی بيمه ی کون و همچنين بيمه ی شخص ثالث
5- عسگری، بيمه ی دست و پا
6- نصيری، بيمه ی ريش
7- امينی(خونه کلاغ)، بيمه ی مو
8- سقايی، بيمه ی دماغ
9- کريمپور، بيمه ی کله
10- احمدی، بيمه ی تار های صوتی
11- سلمانی، بيمه ی رنگ مو
12- باقريان(دبير عربی)، بيمه ی عينک
13- رفيعی، بيمه ی حوادث
14- مش کاظم، بيمه ی چشم
15- ستاينده، بيمه ی طبع شعر
16- ميرزايی، بيمه ی آتش سوزی
17- رنجبران، بيمه ی موتور سيکلت
18- نجفی، بيمه ی دهان و دندان

